-:¦:- عــــاشـــقــــانــه هـ ـایـــ بـــــارانـــــــــ -:¦:-

تقدیم به تو
 که واسه من بهترینی
برای تو می گویم: ای تنها ترین اسطوره ی من
 تو تکانهای گرم قلب منی محبوب من با من باش

خدایا! این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست واین دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی ، نه. خدایا ! این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیزجز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی‌کند . خدایا ! تب دیدار تو را چه درمان خواهد جز دیدار تو؟ و زخم عمیق و کاری گناه را بر جای جای روح دردمندم چه چیز جز غفران تو التیام خواهد بخشید. خدای من ! تنها دست توست که می تواند قلب تأثیر پذیر مرا از شرخواسته های نفس خلاص گرداند وتنها دَم خداوندی توست که می تواند این دل را در زیر پنجه های نفس به حالت اغماء افتاده است نجات دهد . خدایا ! این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ جز خنکای نسیم وصل توآرام نمی کند . خدایا! دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد ؟ ای نهایت آرزوی آرزو مندان ! وای غایت پاسخ سائلان ! وای دورترین مقصود نیازمندان ! وای بلندترین اشتیاق مشتاقان ! وای غمخوار درستکاران ! وای کلبه ایمنی از بلای بتو پناه آورندگان ! وای پاسخ دهنده دعوت درماندگان ! وای داروی دردمندان ! وای اندوخته فقیران ! ای هر جوی مهر از چشمه رأفت تو! وای هر چه ابر از دریای رحمت تو ! روی من تنها به تو باز است ودستم تنها به سوی تودراز . ضجه های من تنها در پیش توست وسجود من تنها در پیشگاه توست . خدایا من در پیش چه کسی به غیر از تو بر خاک افتاده ام ؟ کدام سحوری را جز در خانه تو کوبیده ام ؟ در این گرمای سوزان کویر گناه ، نسیم جان بخش رضایتت را از من دریغ مدار واز ابر آبستن نعمت هایت بر من مستدام ببار . خدای من ! در این ناامنی و وانفسا، من تنها به ریسمان سخت تو چنگ زده ام وتنها به دستاویز امن تو آویخته ام . خدایا ! من تنها دست به تو داده ام وهر روزنی جز روزن منتهی به مهر تو را مسدود کرده ام . خدایا ! بر این بنده ذلیل وناتوانت که حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم کن .بنده ای که نه آن دارد که به تو بنماید ونه زبان آنکه از تو عذر بخواهد . خدایا ! می شود که چنین بنده ای را دست محبت بر سرش کشی ؟ وسایه خدایی بر سرش بگستری ؟وجز این نمی شود . بنده به کجا بگریزدکه امتدا شاخه های بینهایت کرم تو سایه نینداخته باشد ؟ ای زیبای عاشق زیبایی ! ای دلربای زیبا آفرین ! ای دریای بی منتهای بخشش خیلی خیلی دوستت دارمقلب

 

به قلم خوشگل: باران (خود خودم)

baran |۸:٠۳ ‎ب.ظ |پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
نظرات ()

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی
جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم
حرفی نمی زنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، می دانم اینک کجا هستم، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را می کشیدم و هر زمان خوابش را می دیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام
تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمی شود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه

 

به قلم دوست ارجمندم: مهدی

 

 

baran |۱۱:۱٢ ‎ب.ظ |جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٥
نظرات ()

چنان زیبایی که نمی توانم به یادت بیاورم تصویرت، سر می رود از آئینه…

همپای لحظه های دلتنگی ام ، همسرم وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگی ام شد اندیشیدم که الهه عشق،ناب ترین عشق هستی را نصیبم کرده است

عزیزم آهنگ صدایت زیبا ترین ترانه زندگیم

نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است

پس با من بمان تا زنده بمانم

به چشمان مهربان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را ،

تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم

به پاکی چشمانم قسم که تا ابد با تو می مانم

بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

زیرا می دانم فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت دوستت دارم


اِدآمِه مَطلَب
baran |۱٠:۳۱ ‎ب.ظ |پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
نظرات ()

دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم

تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم

که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.

دیگر نه خودم را داشتم، نه تو را و نه تمام دنیا را.همه چیز را از دست داده بودم،

همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم

نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر

از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است.

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،

زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من

کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار

تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک

 ریختنم تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم

 بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .

نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا بیا بیا ... .

 

 

به قلم زیبای:خودم(باران)چشمک

 

baran |٤:۱٢ ‎ب.ظ |پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
نظرات ()

وقتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم
و همچون کودکی بی ریا و به دور از تزویر با آغوشی باز پذیرایش شدم
غریبه ای را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنیایم گذاشت اما با سنگدلی شاخه های درخت زندگی ام را شکست
بی آنکه حتی از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نیلگونش نظاره گر بی وفایی هایش بود
و صدای شکسته شدن شاخه هایم را می شنید.
اما من و باغبان با محبتم حتی آفتاب و آب چشمه را به روی نا مهربانی هایش
نبستیم.
به این امید که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزید
شاخه هایم را شکست و شکوفه هایم را پراکند.
به امید آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهای تلخ آمد.
تلخی کرد و رفت.
زمستان بود و من صدای قدم هایش را به روی برگهای خشک
که دورتر و دورتر می شد شنیدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به امید بهاری دیگر
مثل بهاران سال گذشته بار دیگر به امید شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ایم...
اما نه با او...

 

به قلم دوست عزیزم:نیماقلب

baran |۱:٠٤ ‎ب.ظ |پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
نظرات ()

Design By: KHanOomi